ما به هم نمیرسیم

          ما به هم نمیرسیم

 

ما به هم نمی رسیم  مثل خورشید و ماه 

تن تو خاک بهشت " تن من پر از گناه

تویی یک روز بهار یار تو خورشید گرم

 من شبی بی همدمم " یک شب سرد و سیاه   

من به دنبال تو با پای برهنه

تو جون و تازه ای من پیر و کهنه

تویی یک مرغ سپید " عاشق چشم غروب

من گلالوده و تنها " قطره آبی ته چاه

تویی در راه سفر " سفری دورو دراز

تن بی قدرت من عاجز از این همه راه  

 

     

زندگی

                زندگی

زندگی گاهی گریست گاهی خنده

گاهی بازنده ای گاهی برنده

زندگی گاهی عشق و گاهی نفرت

گاهی امید گاهی حسرت

گاهی افتادن و موندن و بریدن

گاهی وقت ها پر گوشودن و پریدن

زندگی مثل یه سقفه تو حجوم بی پناهی

زندگی عشق و محبت " کندن مرگ و از تباهی

زندگی مثل یه جنگه تنها جنگی که قشنگه

تو نبرد زندگی عشق حکم تفنگه

 

  تنهایم نیز نمی گذرد

                       تنهایم نیز نمی گذرد

          در آخر من آرام و سبک بال  به کاغذ  می گویم

 

          همه ی اینها را گفتم که بگویم گفتن بلد نیستم

 

                       اما نوشتنم بد نیست

 

                آنگاه کاغذ را به آب میسپارم

 

                 و آب می داند آن را به چه کسی برساند .....

 

          و من دوباره به چهار دیواریم باز می گردم

 

                 در پی  قلم و کاغذ جوری دیگر

 

                   من یک چهار دیواری دارم 

        

چون نامه جرم ما به هم پیچیدند * بردند به دیوان عمل سنجیدند *

 بیش ازهمگان گناه مابود ولی ما را به محبت علی (ع) بخشیدند

 

 

 

سلام دوستان خوب من  لطفا در نظر سنجی

وبلاگم شرکت کنین ممنون ...................

میگن کلاغــــــــــا خبر چینن !

پس چرا خبر دلتنگیه منو بهت نمیدن.....

 

من یه دختر غریبه توی شهر آدمک ها...

مثل آدم های قصه واسه خیلی ااااا معما...

مثل قطره های بارون ، گریه هر لحظه باهامه...

توی بی حاصلی عمر سیب سرخ لحظه هامه...

پر دانایی اوجم، خالی از قدرت پرواز...

پرم از لحن کبوتر تهی از دانش آواز...

گنگ یک سکوت زردم سردم از نگاه مردم...

مثل چهره ی حقیقت طرح از پناه مردم...

بی خداحافظ

به همين سادگی رفتی بی خداحافظ عزيزم

سهم تو شد روز تازه سهم من و اشك كه بريزم

به همين سادگی كم شد عمر گل بوته تو دستم

گله اصلا می دونم خودم اينو از تو خواستم

به جون ستاره هامون تو عزيزتر از چشامی

هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی

تو رو محض لحظه هامون نشه باورت يه وقتی

که دوست ندارم اينو به خدا گفتم به سختی

من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمی موندم

واست اين همه ترانه از ته دل نمی خوندم

اگه گفتم برو خوبم واسه اين بود که میدیدم

داری آب می شی می ميری اينو از همه شنيدم

دارم از دوريت می ميرم تا کنار من نسوزی

از دلم نمی ری عمرم نفس هامی که هنوزی

تو رو محض خيره هامون که نفس نفس خدا شد

از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد

تو که تنها نمی مونی منه تنها رو دعا کن

خاطراتم رو نگه دار اما دستامو رها کن

دست تو اول عشقه بسپرش به اخرین مرد

مردی که پاشنه ی دیوار واسه چشمات گریه میکرد......

اجازه هست...

اجازه هست به عشق تو، توی کوچه ها داد بزنم؟

                         روی پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم

                                    اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم؟

                                                    ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم

اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه؟

                        بهت بگم عاشقتم، دوست دارم یه عالمه

                                   اجاز هست بهت بگم عشق تو توی سینمه؟ 

                                                       جونمو هم به پات بدم بازم برای تو کمه

                                                          به من بگو، بگو به من، بگو منو دوستم داری؟

                                                                             

بگو که واسه هوست پا روی دلم نمی ذاری

                     اجاز هست نگاهتو توی خاطرم قاب بکنم؟ 

                                       چشمی که بدخواهمونه به خاطرت خواب بکنم


وقتی از پنجره دلت
به آسمون آبی خوبیهایت می نگرم
احساسی در درونم می گوید
کاش وسعت آبی لحظه هایت
مال من بود

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد . جمعيت زيادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف ازقلب خود پرداخت .و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي ‌تپيد اما پر از زخم بود.

قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.

گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند.

پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

ادامه نوشته