نامه یک پسر عاشق به معشوقه سنگدلش

 

هر وقت پای درد دل عاشقی می نشینی که از معشوقه اش گلایه میکند

اکثر اوقات آن عاشق دختری دلرحم است و پسری نامهربان

اما این بار عاشق پسری است دلرحم و دختری سنگدل

گاهی دلم برای خودم می سوزد

چون این دل کوچک من روزی عظیم ترین دل در دنیا بود

که به پای دختری نا مهربان کوچک و خوار شد

کاش این دل حقیرم را سالیانی به پایت فدا نمی کردم

مهربانم سهم من از زندگی به جز غم و ماتم چه بود؟!

کاش در آن قلب سنگی ات ذره ای محبت وجود داشت

کاش حرف هایت آنقدر شیرین بود تا من از این شیرینی به عرش برسم

دل آرام من! کاش این قلب بی رحمت ذره ای سخاوت آبی دریا را داشت

کاش مرا بازیچه خود نمی کردی

مهربانم! با خودت نگفتی بعد تو چه کنم؟!

نگفتی غم نبودنت را با که بگویم؟

اما من می بوسم آن قلب سنگی ات را که هیچ گاه نخواست مرا تحمل کند

عزیز! می بوسم آن چشم های دریایی ات را که نخواست برای یک بار هم که شده

زحمت دیدن مرا به خود هموار کند

و من با اشک های پاکم سعی در آن دارم

تا بلکه غم از دست دادن تو را به خاطره ها بسپارم

نامه یک دختر عاشق ولی دل شکسته

 

ای روزها در زندگی غمگین من چیزی کم است

صبحها که از خواب بر میخیزم ٬ دیگر بهانه ای برای زندگی ندارم

این روزها شانه ای کم دارم برای زار زار گریه هایم

بی تو می ترسم ٬ روزهای ابری را بی تو چگونه سر کنم؟

با خاطرات کسی که در اوج دروغ ٬ مهربان بود و حامی و ناباور

چگونه باور کنم که مثل خوابی از سرت پریدم؟

چه بهانه ای برای غرور مچاله شده من داری؟

چطور توانستی اینقدر راحت از من بگذری؟

من به خاطر تو رنج بردم

وقتی فهمیدم که تو نیمه واقعی زندگیت را از من پنهان کرده ای

رنج بردم از اینکه برای تو فقط وسیله تفریح بودم

تو رفتی بدون اینکه خاطرت را از خاطرم محو کنی

نفسهایت روی تنم جا مانده و رد پایت روی خیالات ترک خورده ام

تو به من بیشتر از اینها بدهکار بودی

تو حتی آسمان را پیش چشمان من رنگ کردی

چه زیبا بود لحظات کمی که تو پناه من بودی و برایم خاطرات زیبا آفریدی

و حالا هر جا که می روم نشانی از تو میبینم

چطور توانستی هم خوب باشی و هم بد؟

غم                        

 فرشتگان روزي از خدا پرسيدند :

بار خدايا تو که بشر را اينقدر دوست داري غم را چرا آفريدي؟

 خداوند گفت:

غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من که خوب مي شناسمش

تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد

 

    

سلام                   

 عشق را وارد کلام کنيم

تا به هر عابري سلام کنيم

و به هر چهره اي تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنيم

زندگي در سلام و پاسخ اوست

 عمر را صرف اين پيام کنيم

عابري شايد عاشقي باشد

 پس به هر عابري سلام کنيم

 

عکس هایی از مصطفی زمانی همشهری خودم خیلی دوست داریم

عکس هایی از مصطفی زمانی همشهری خودم خیلی دوست داریم .....     

                                                                برای

دیدن بقیه عکس ها ادامه مطلب رو کلیک کنید

ادامه نوشته

چقدر ثانیه ها نامردند

 

گفته بودند که بر میگردند

 

برنگشتند و پس از رفتنشان

 

بی جهت عقربه ها می چرخند

 

آه این ثانیه های بی رحم

 

چه بلایی به سرم آوردند

 

نه زکارم گرهی وا کردند

 

نه زبغضم گرهی بگشودند

 

بگذار زپیشم بروند

 

لحظه هایی که همه بی دردند

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟

دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟

هر چه می خواهیم " آری " از همین امروز

از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟

گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم سایه دریاست می دانی؟

دوستت دارم!» همین !!! این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟

عشق من ! بی هیچ تردیدی بمان با من

عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟

باید فراموشت کنم

 

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

 

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت
.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی ازدانشگاه
فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس وداماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشكستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده
بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

پروردگارا٬ اگر مادرم در بهشت نباشد من به بهشت نمیروم

 

مادرم تقدیم به تو که بدانی چقدر دوستت دارم

   و مهرت تا ابد در دلم جای دارد ...

 

تاج از فرق فلک برداشتن

تا ابد آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهری به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در برداشتن

جاویدان در اوج قدرت زیستن

ملک عالم را مسخر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه مادر داشتن...

    دو ماهی

                                                                                                         توی تنگ وقتيکه نگاه کردم بازم دوماهی قرمز کوچولو مشغول عشق بازی بودند

راستش به عشقشون حسوديم شد اما دلمم نمی اومد که مزاحمشون بشم يادمه که تو همون حالو هوا بودم که ياد يار بی معرفت خودم افتادم و ياد اون عشق بازی ها  تا جايی که يادمه اون خاطرات وادار به گريستنم کرد .

وقتی به خودم اومدم ديدم اون دوتا ماهی کوچولو حالا دارن پشت عينکم و تو اشکهام  شنا می کنن اما ديگه خبری از عشق بازيشون نيست چون يکی توی اين شيشه ی عينک و ديگری توی اون يکی.

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

فرق عشق با ادواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

طرز شناساییه دختران مجرد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به اطراف نگاه می کند: در مهمانی ها و کلوب ها زنان متاهل معمولاً علاقه ای به اینطرف و آنطرف نگاه کردن نداشته و به دنبال همراهی برای خود نمی گردند. اما دخترهای مجرد پیوسته مشغول نگاه کردن به اطراف در جستجوی مردی برای همراهی هستند.
به شما نگاه می کند و لبخند می زند: نگاه کردن معمولاً جزء اولین علائم علاقه است. و اگر می بینید که زنی شما را عمیقاً نگاه می کند و لبخندی روی لبانش است، به این معنی است که دوست دارد شما را هم امتحان کند. پس جلو بروید.
با مردها در مهمانی صحبت می کند: اگر می بینید که زنی با مردها در فاصله های مختلف صحبت می کند، نشاندهنده ی این است که طالب گفتگو است. جلو رفته و سر صحبت را باز کنید تا بیشتر در مورد او بفهمید.
با سایر زوج ها با ناراحتی نگاه می کند: اگر از دور مشغول نگاه کردن به او هستید و می بینید که با ناراحتی به سایر زوج ها نگاه می کند، احتمالاً یاد زمان هایی افتاده است که خود نیز کسی را در کنارش برای همراهی داشته است. اینجاست که شما باید وارد عمل شوید.
حرکاتش به خوبی بیان می کند که مجرد است: زبان جسماني یک فرد خیلی چیزها می تواند در مورد او بازگو کند. مطمئناً اگر زنی متاهل باشد موهای خود را افشان نمی کند و اینقدر به سادگی سمت مردها نمي رود. اگر اینقدر شجاعت دارید که به او نزدیک شوید، جلو رفته و ببینید که زبان جسماني او چه می گوید:
کسی که به صندلی تکیه داده و دست به سینه نشسته است: "جلو نیا وگرنه با پاشنه ی کفشم می کوبم توی صورتت."
کسی که به آرامی بازو و پایش را لمس می کند: " بیا با هم صحبت کنیم."
زياد صحبت ميكند: اگر مثلاً با یکی از زنان همکارتان شروع به صحبت می کنید، و در یکی از این گفتگوها به شما می گوید که سگی به اسم جولي دارد، آشپزی زیاد می کند، هر هفته به باشگاه می رود، و به کلاس های هنری نیز می رود به این معنی است که مجرد است و همه ی این کارها را برای مشغول نگاه داشتن خود انجام می دهد.
معمولاً با دخترها برای گردش بیرون می رود: زنان متاهل اگرچه با دوستان دحترشان هم بیرون می روند اما وقت زیادی را هم برای بیرون رفتن با مردشان صرف می کنند. اگر می بینید که زنی فقط و فقط با دخترها بیرون می رود نشان دهنده این است که مردی برای بیرون رفتن با خود ندارد.
رفتاری بسیار دوستانه دارد: تجربه نشان می دهد که زنان متاهل در مقایسه با زنان مجرد رفتاری کمتر دوستانه با سایر مردها دارند. وقتی می بینید که زنی با همه مردها بسیار دوستانه و مهربانانه برخورد می کند، احتمال این وجود دارد که مجرد باشد.

خودتان بفهمید...
ـــــــــــــــــــــــــ
اگر فرد خاصی را در ذهن خود دارید، لزومی ندارد که همه ی این نکات را تند تند در مورد او امتحان کنید تا بفهمید که مجرد است یا خیر. می توانید این مسئله را خودتان به راحتی با نزدیک شدن به او و درخواست شماره تلفنش متوجه شوید. ممکن است بگوید که دوست پسر دارد، اما شما باید تلاشتان را بکنید.
اگر چنین چیزی گفت می توانید از او بپرسید که دوست پسرش چطور به او اجازه می دهد که تنها بیرون برود و با عکس العمل او می توانید پی به راست یا دروغ بودن حرفش ببرید.
در مواجه با یکی از همکاران این کار سختی است. چون نمی توانید مستقیماً جلو رفته و بپرسید دوست پسر دارد یا نه. برای چنین افرادی می توانید از همان راه هایی که قبلاً ذکر شد استفاده کرده و از حرکاتش پی به قضیه ببرید.
پس اگر دیدید که همه ی علائم در مورد او نشاندهنده ی این بود که مجرد است، همه علاقه و اشتیاق و توان خود را جمع کرده و به سمتش بروید. اگر شما را رد کرد، ناراحت نشوید و فکر کنید که متاهل بوده است. زنان دیگری هم برای انتخاب کردن هستند.

عکس هایی از بازیگران سینمای ایران  

عکس هایی از بازیگران سینمای ایران

         

برای دیدن بقیه عکس ها ادامه مطلب را کلیک کنید

ادامه نوشته

شعله سركش

شعله سركش

لاله دميدم روي زيبا توام آمد بياد
شعله ديدم سركشي هاي توام آمد بياد

 
سوسن و گل آسماني مجلسي آراستند
روي و موي مجلس آراي توام آمد بياد

 
بود لرزان شعله شمعي در آغوش نسيم
لرزش زلف سمنساي توام آمد بياد


در چمن پروانه اي آمد ولي ننشسته رفت
با حريفان قهر بيجاي تو ام آمد بياد


از بر صيد افكني آهوي سرمستي رميد
اجتناب رغبت افزاي توام آمد بياد


پاي سروي جويباري زاري از حد برده بود
هايهاي گريه در پاي توام آمد بياد


شهر پرهنگامه از ديوانه اي ديدم رهي
از تو و ديوانگي هاي توام آمد بياد

غمي غمناك

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها. 

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است! 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است

سهراب سپهري

 

حکايت:

 گدا زاده ای بر پادشاهی صاحب کمال عاشق شد و عقل را به کل در باخت . خبر به شاه رسيد  که فلان گدا از عشق تو روز و شب ندارد . شاه صاب جمال درويش را نزد خود خواند و گفت اينک که بر من عاشق شدی دو راه در پيش داری يا در راه عشق ترک سر بگويی يا اين شهر و ديار را ترک کنی.

 درويش که هنوز آتش دلش از عشق مشتعل نگشته بود راه دوم را بر گزيد و از شهر خارج شد در اين بين شاه دستور داد سر از تن عاشق جدا سازند .

 وزير شاه پرسيد:  اين چه حکم است که سر از تن بيگناهی جدا سازی؟

 شاه گفت: او در عشق دعوی دروغ داشت اگر به راستی عاشق ميشد بايد در راه عشقش از جان ميگذشت سر او بريدم تا ديگر کسی در عشق ما دعوی دروغ نکند. و اگر او در راه عشق ما از جان ميگذشت من هم تمام مملکت را فدای او ميکردم.

           ترک جان و ترک مال و ترک سر          هست در اين راه اول ای پسر

آه از امشب

كه مرا باز خبر از يار شد

خبر از يار دل آزار شد

آن همه ظلم روا داشته را ياد شد

همه هستي ز برم تار شد

و مرا هم سخني نيست هنوز

 

آه از امشب

كه دگر بار دلم غمگين است

كه دو چشمم باز خونين است

كه دو پلكم سخت سنگين است

و جهان در نظرم تاريك است

و مرا هم سخني نيست هنوز

 

آه از امشب

كه صداي نفسم، هيچ نيست

كه دگر در سر من شور نيست

كه دگر حنجرم آواز نيست

كه دگر قلب من آزاد نيست

و مرا هم سخني نيست هنوز

 

آه از امشب

كه دلم پاره شد از غم

كه همه داغم و سوزم

كه صداي خوش يارم

نكند بار دگر شادم

و مرا هم سخني نيست هنوز

 

آه از امشب

و هزاران شب غمبار دگر هم

آه از اين كابوس خوف انگيز مبهم

كه دگر خسته شدم من و ندانم

كه چرا جز در و ديوار تنم

مرا هم سخني نيست هنوز

 

از : بهروز

 

هر روز غروب وقتي هوا . منو ديوونه ميكنه

كبوتر دلم بازم . تو رو بهونه ميكنه

بازم دلم به ياد تو . گريرو از سر ميگيره

اگه نياي به عشق تو . تو بيكسي هاش ميميره

حالا كه نيستي پس بدون . عاشق چشم تو كيه

پيرهن مشكيمو ببين . رنگه غمو جداييه

وقتي كه اينجا بودي تو . قدرتو هيچكي ندونست

از اون بالا نگاه بكن . كه گريه ميكنن چه زشت

اي روزگار لعنتي . مرام آدما اينه

وقتي كه هستي پيششون . قدرتو هيچكي ندونه

وقتي ميري بعد همشون . دروغي گريه ميكنن

جاي سوالي داشت برام . پس همه اينو ميدونن

خدا نگهدارت عزيز . تو رو يه روزي ميبينم

اونجايي كه اين آدما . نميتونن دروغ بگن                              

ديرزماني ست ٫برايت هيچ ننوشته ام

دل تنگي خود رادرآيينه ياد تو٫ خيره نمانده ام

شايد كه٫ازلرزش دوباره اين دل٫واهمه داشته ام

راستي٫

ميدانستي من هنوز مي ترسم....

عهدبسته بودم سكوت را از" سنگ دم فرو بسته" بيا موزم

ديرزماني ست گونه هايم٫نافرماني مي كنند ٫اشك ها را دعوت مي كنند

زماني كه جرات" دوباره داشتن" ترا به خود دادم ٫ به جاي اشك رنج بردم

بگذارآنكس كه ترا از دست داده است در كنارگوردوستي از دست رفته

ناله هاي تلخ دلتنگي سر دهد٫و اينجا من باز برايت مي نويسم

راستي٫

تو ميداني حقيقت انديشه هاي من چيست؟....

غمهاي زندگي من٫درآغاز و پايان اين جاده٫همچون مستي سردرگم اند

سستي و نا اميديست كه مرا به زمين ميخكوب مي كند

به نيستي و فنا مي كشاند٫توده اي استخوان خسته وروحي هراسان

مجسمه سرد و مرمرين من!٫شكسته هاي روح تو و من همزادنند

ياد تو در اين روزهاي سردر گم جواني

همچون غريقي ست كه به تنها سنگ خاموش

چنگ ميزند وبه راز و نياز مي نشيند

راستي٫

نمي خواهم هيچ چيز بدانم

نمي خواهم هيچ چيز بگوي

تنها برايت مي نويسم...............

... عشق يعني لايق مريم شدن ... عشق يعني با خدا هم دم شدن

... عشق يعني جام لبريز از شراب ... عشق يعني تشنگي يعني سراب

...عشق يعني خواستن و له له زدن ... عشق يعني سوختن و پر پر زدن

... عشق يعني سال هاي عمر سخت ... عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ

... عشق يعني با " خدا يا " ساختن ... عشق يعني چون هميشه باختن

..عشق يعني حسرت شب هاي گرم ... عشق يعني ياد يك روياي نرم

... عشق يعني يك بيابان خاطره ... عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره

... عشق يعني گفتني با گوش كر ... عشق يعني ديدني با چشم كور

... عشق يعني تا ابد بي سرنوشت ... عشق يعني آخر خط بهشت

... عشق يعني گم شدن در لحظه ها ... عشق يعني آبي يه بي انتها

... عشق يعني يك سوال بي جواب ... عشق يعني رفتن توي خواب

عکس های جالب

 

عکس های جالب

 

ادامه نوشته