نامه یک پسر عاشق به معشوقه سنگدلش
هر وقت پای درد دل عاشقی می نشینی که از معشوقه اش گلایه میکند
اکثر اوقات آن عاشق دختری دلرحم است و پسری نامهربان
اما این بار عاشق پسری است دلرحم و دختری سنگدل
گاهی دلم برای خودم می سوزد
چون این دل کوچک من روزی عظیم ترین دل در دنیا بود
که به پای دختری نا مهربان کوچک و خوار شد
کاش این دل حقیرم را سالیانی به پایت فدا نمی کردم
مهربانم سهم من از زندگی به جز غم و ماتم چه بود؟!
کاش در آن قلب سنگی ات ذره ای محبت وجود داشت
کاش حرف هایت آنقدر شیرین بود تا من از این شیرینی به عرش برسم
دل آرام من! کاش این قلب بی رحمت ذره ای سخاوت آبی دریا را داشت
کاش مرا بازیچه خود نمی کردی
مهربانم! با خودت نگفتی بعد تو چه کنم؟!
نگفتی غم نبودنت را با که بگویم؟
اما من می بوسم آن قلب سنگی ات را که هیچ گاه نخواست مرا تحمل کند
عزیز! می بوسم آن چشم های دریایی ات را که نخواست برای یک بار هم که شده
زحمت دیدن مرا به خود هموار کند
و من با اشک های پاکم سعی در آن دارم
تا بلکه غم از دست دادن تو را به خاطره ها بسپارم
برای 





